غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

20

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مخاطب ساخته فرمود كه امشب گفت و شنيد شما بدور و دراز كشيد جوان گفت يا امير المؤمنين من اين زن را به عقد خود درآوردم و چون نزديك او رسيدم مرا از وى تنفرى حاصل شد كه اگر قدرت ميداشتم همان ساعت او را از خانه بيرون ميكردم لاجرم با من آغاز جنگ و جدل كرد تا آن زمان كه فرمان تو رسيد پس شاه مردان روى بحاضران آورده گفت كه بسيارى از سخنان از آن قبيل است كه كسى به آن مخاطب مىشود نميخواهد كه ديگرى بشنود مردم متفرق شدند و آن مرد و زن بماندند آنگاه شاه ولايت‌پناه روى به آن زن كرد و گفت اين مرد را مىشناسى گفت نى فرمود كه من ترا به حال او شناسا گردانم به شرط آنكه منكر نشوى گفت قبول نمودم كه انكار ننمايم پس امير المؤمنين گفت كه تو فلانه بنت فلان نيستى گفت هستم گفت پسرعمى نداشتى كه هردو يكديگر را دوست ميداشتيد گفت آرى باز فرمود كه پدر تو ترا بزنى بوى نداد و او را از پيش خود بيرون كرد و تو شبى بقضاء حاجت از خانه بيرون رفتى و او ترا گرفته ميان شما مجامعت واقع شد و تو ازو حامله شدى و آن قضيه را بمادر گفتى و از پدر پنهان دانستى و چون وقت وضع حمل دررسيد شب بود و مادرت ترا از خانه بيرون برد و از تو پسرى متولد گشته ويرا در خرقه پيچيدى و در بيرون جدارى كه موضع قضاء حاجت مردم بود انداختى سگى آمد و ويرا بوى ميكرد سنگى بسوى آن سك انداختى بر سر آن طفل خورد و بشكست و مادر تو پارهء از ازار خود بدريد و بر سر وى بست پس ويرا بگذاشتيد و برفتيد و ديگر حال او را ندانستيد كه چه شد آن ضعيفه جواب داد كه چنين بود يا امير المؤمنين و اين راز را غير من و مادر من كسى نميدانست پس آن حضرت فرمود كه چون آن شب بپايان رسيد مردم فلان قبيله آن كودك را برگرفتند و تربيت كردند تا بزرگ شده همراه ايشان بكوفه آمد و ترا زن كرد آنگاه آن جوان را گفت كه سر خود را برهنه كن پس جوان سر خود را برهنه كرد اثر شكستى بر سر ظاهر گشته امير المؤمنين رضى اللّه عنه آن زن را گفت كه اين پسر تست و خداى تعالى او را از آنچه حرام بود بر وى نگاه داشت برخيز و همراه پسر خود بهر جانب كه خواهى برو ديگر آنكه روزى امير المؤمنين على رضى اللّه عنه حضار مجلس خود را سوگند داد كه هركس از رسول صلى اللّه عليه و سلم شنيده است كه فرمود ( من كنت مولاه فعلى مولاه ) اداء شهادت نمايد دوازده تن از انصار برخاسته گواهى دادند يكى از صحابه كه آن حديث را از خاتم الانبيا شنيده بود كتمان شهادت نمود و شاه ولايت‌پناه او را معاتب گردانيده گفت اى فلان تو چرا گواهى ندادى جواب داد كه بسبب كبر سن نسيان بر من غالب گشته است على مرتضى روى بقبلهء دعا آورده گفت الهى اگر اين شخص دروغ ميگويد سفيدى بر بشرهء وى ظاهر گردان بر موضعى كه عمامه آن را نپوشاند راوى گويد كه و اللّه كه آن شخص را ديدم كه بياضى بر ميان دو چشم وى پديد آمده بود و از زيد بن ارقم رضى اللّه عنه روايتست كه گفت من در همان مجلس يا محفلى مانند آن حاضر بودم و من نيز آن حديث را از حضرت مصطفى شنيده بودم اما گواهى ندادم بنابرآن ايزد سبحانه و تعالى روشنائى ديدهء مرا زائل